تبليغاتX
قله های موفقیت - تاثير حسادت بر افكار و روح انسان

در زمان يكی از خلفا ، مرد ثروتمندی غلامی خريد . از روز اولی كه او را خريد ، مانند يك غلام با او رفتار نميكرد ، بلكه مانند يك آقا با او رفتار ميكرد . بهترين غذاها را به او ميداد ، بهترين لباسها را برايش ميخريد ، وسايل آسايش او را فراهم ميكرد و درست مانند فرزند خود با او رفتار ميكرد ؛ گويی پرواری برای خودش آورده است . غلام ميديد كه اربابش هميشه در فكر است ، هميشه ناراحت است . بالاخره ارباب حاضر شد او را آزاد كند و سرمايه زيادی هم به او بدهد . يك شب درد دل خود را با غلام در ميان گذاشت و گفت :من حاضرم تو را آزاد كنم و اين مقدار پول هم بدهم ، ولی ميدانی برای چه اين همه خدمت به تو كردم ؟ فقط برای يك تقاضا ؛ اگر تو اين تقاضا را انجام دهی هر چه كه به تو دادم حلال و نوش جانت باشد ، و بيش از اين هم به تو ميدهم ولی اگر اين كار را انجام ندهی من از تو راضی نيستم . غلام گفت : هر چه تو بگويی اطاعت ميكنم ، تو ولی نعمت من هستی و به من حيات دادی . گفت : نه ، بايد قول قطعی بدهی ؛ ميترسم اگر پيشنهاد كنم ، قبول نكنی . گفت : هر چه ميخواهی پيشنهاد كنی بگو ، تا من بگويم « بله » . وقتی كاملا قول گرفت ، گفت : پيشنهاد من اين است كه در يك موقع و جای خاصی كه من دستور ميدهم ، سر مرا از بيخ ببری .گفت:آخر چنين چيزی نمی شود. گفت: خير ، من از تو قول گرفتم و بايد اين  كار را انجام دهی. نيمه شب غلام را بيدار كرد ، كارد تيزی به او داد ، و باهم به پشت بام يكی از همسايه ها رفتند . در آنجا خوابيد و كيسه پول را به غلام داد و گفت : همين جا سر مرا ببر و هر جا كه دلت می خواهد برو . غلام گفت : برای چه ؟ گفت: برای اينكه من اين همسايه را نمی توانم ببينم . مردن برای من از زندگی بهتر است . ما رقيب يكديگر بوديم و او از من پيش افتاده و همه چيزش از من بهتر است . من دارم در آتش حسد می سوزم؛ میخواهم قتلی به پای او بيفتد و او را زندانی كنند. اگر چنين چيزی شود ، من راحت شده ام . راحتی من فقط برای اين است كه می دانم اگر اينجا كشته شوم ، فردا می گويند جنازه اش در پشت بام رقيبش پيدا شده، پس حتما رقيبش او را كشته است ؛ بعد رقيب مرا زندانی و سپس اعدام می كنند و مقصود من حاصل می شود ! غلام گفت ؛ حالا كه تو. چنين آدم احمقی هستی ، چرا من اين كار را نكنم ؟ تو برای همان كشته شدن خوب هستی . سر او را بريد ،‌كيسه پول را هم برداشت و رفت . خبر در همه جا پيچيد . آن مرد همسايه را به زندان بردند ، ولی همه می گفتند اگر قاتل باشد ،‌ روی پشت بام خانه خودش كه اين كار را نمی كند ، پس قضيه چيست ؟ معمايی شده بود . وجدان غلام او را راحت نگذاشت ، پيش حكومت وقت رفت و حقيقت را اين طور گفت : من به تقاضای خودش او را كشتم . او آنچنان در حسد ميسوخت كه مرگ را بر زندگی ترجيح می داد . وقتی مشخص شد قضيه از اين قرار است ،‌ هم غلام و هم مرد زندانی را آزاد كردند .